finish
اینجام game over شد.
همین.
خدایا
بعد بیست و اندی سال نمی دونم حول یادت رفته یا احسن الحال من و تو با هم فرق داره!!
امروز خیلی بر حسب تصادف داشتم نوشته های قبلی رو نگاه می کردم،خیلی تصادفی تر دیدم که دقیقا پارسال تو همچین روزهایی همچین حس هایی داشتم.برام عجیب بود که زندگی اینقدر تکرار پذیره. اینقدر همه چیز تکرار می شه و اینقدر من بی توجه دوباره و سه باره و چند باره همون عکس العمل های قبلی رو انجام می دم بدون اینکه لحظه ای به پیامدهاش فکر کنم. به هر ترتیب از روزی که حس کردم نیاز دارم که چیزایی رو که از ذهنم می گذره بنویسم، یک سال گذشت. با همه بالا و پایین شدن ها و فراز و نشیب هاش ارزشش رو داشت.تو یک سالی که گذشت اتفاقاتی افتاد که شاید هرگز تکرار نشه . تصمیماتی گرفتم که شاید برام گرون تموم شه. کارهایی رو باید انجام می دادم که ندادم و شاید دیگه فرصت انجامش پیش نیاد. اما این که الآن حس بدی نسبت به تمام چیزایی که گذشته ندارم برام ارزشمنده. یعنی برآیند رخدادهای یک سال پیش صفر بوده و همین که تو ناحیه منفی نرفت جای شکر داره.یک سال گذشت....
یه روز توی همین هفته ی گذشته بود که تایم ناهار بچه ها هوس دشت و دمن و کوه وجنگل به سرشون زد و یه قرار آبکی گذاشتن واسه آخر هفته.من اما به روال قراردادهای هرگز به امضا نرسیدشون، درصدی هم روش حساب نکردم . این شد که وقتی چهارشنبه آخر شب دوستم زنگ زد که زمان برنامه فردا رو فیکس کنه مثل خر تو گِل گیر کردم.از یه طرف بنا بود که فردا از طرف شرکت مربوطه بیان واسه نصب ADSL، از طرفی باید یه سری مدارک و رزومه رو برای جایی می بردم و تحویل می دادم چون از مهلت ارسالش گذشته بود و در وهله ی آخر اینکه بعد از ظهر دانشگاه کلاس داشتم.با توجه به گروهی که قرار بود برن،خیلی مایل نبودم همراهشون بشم .ولی از اونجایی که دوستی که تماس گرفته بود کلی زحمت کشیده بود برای برنامه و کلی تر اصرار که باید بیای و تو گفتی که من حتما میام و من به خاطر تو برنامه چیدم و اینا ،تصمیم گرفتم که برم.
القصه وظیفه تحویل مدارک رو به خانواده سپردم.صبح زود زنگ زدم به شرکت مربوطه و قرار رو کنسل کردم و کلاس هم که عضو علی البدل ه.
قرارمون صبح زود بود. پارک وی. تا همه برسن یه کم معطل شدیم و بعد رفتیم کلک چال . از اونجایی که یه سری انگار اومده بودن جشن تولد،نتونستیم بریم بالا چون با کفش های پاشنه ... سانتی(سه،پنج،هفت... بسته به عدم اطلاعات فردی در مورد کفش مناسب برای کوه!!)تشریف آورده بودن. این شد که یه کم تو جمشیدیه گشتیم و بازی کردیم و خوردیم و گفتیم و خندیدیم و برای صرف ناهار راهی شدیم. بعد از ناهار یه سری رفتن دنبال زندگیشون ، یه سری هم به پیشنهاد یکی از دوستان رفتیم پارک بانوان(بهشت مادران). تو اتوبان حقانی بود. و دسترسی بهش از طریق مترو میردادماد راحت. تجربه خوبی بود و به نظرم ارزش وقت گذاشتن رو داشت. قسمت غریبش این بود که رعایت حجاب در اون مکان الزامی نبود !! و همین که بدون اینکه چیزی رو سرت باشه بدوی و رقص باد رو لای موهات حس کنی به واقع احساس شیرینی به آدم می داد. تا ده دقیقه اول همه چیز واسه آدم ناشناخته و غیر ملموسه . درست مثل شکری که تو آب حل می شه ،یه مقداری زمان لازمه تا حل شی تو محیط و بتونی خودتو جزئی از اونجا حس کنی و استرس نداشته باشی. یادمه آخرین باری که موهامو کوتاه کوتاه کردم همچین حسی داشتم . واسه خودم شناخته نشده بودم ،غریبه بودم . زمان برد تا با خودم آشنا شدم.
پیست دوچرخه هم داشت که گویا تا سه بعد از ظهر دوچرخه کرایه می داد.به همین خاطر نشد که از این قسمت منتفع بشیم. منتظر نشته بودم که دوستام که رفته بودن از ماشین یه سری وسیله بیارن ،برگردن، که دیدم یه گروه بیست نفره اومدن گردن دور هم نشستن و شروع کردن انگلیسی با هم حرف زدن که به راحتی می شد تشخیص داد که مربی دارن و اون گروه اعضای یه کلاسن. موضوع بحثشون (SECRET OF HAPPINESS!) راز شادی بود. بچه ها که اومدن از اونجا رفتیم و نفهمیدم واقعا رازی وجود داره یا نه!!
عکس و فیلم گرفتن ممنوع بود. البته تو حیطه ی دید مامورین پارک وگرنه به لحاظ مساحت بزرگتر از اونی بود که بشه تحت کنترل درآورد با چشم غیر مسلح! که ما کلی کار ممنوع کردیم و کلی با دوربین پروفشنالCanon یکی از عزیزان که به تازگی ابتیاع شده بود عقده های خودشیفتگی مان را به عرصه ی ظهور گذاشتیم. وقتی موقع خروج در مورد ساعات کار مجموعه در ایام تعطیلات پرس و جو کردیم ،گفتن هنوز مشخص نیست که تو تعطیلات برای بانوان باشه یا عموم.
سخته مجبورت کنن یه رابطه رو با یه دنیا خاطره بذاری زیر پات، خُردش کنی و زانوهاتو جمع کنی تو بغلت وسکوت کنی و صدای شکستنش رو بشنوی. سخت تر زمانی ه که بهت بگن حق نداری ته مونده ی تمام اتفاقات و خاطره های ریزو درشت رو پیش خودت نگه داری. یعنی سخت ترین و تلخ ترین چیز در اندوه های امروز همون خاطره ی خوشی های دیروزه مون ه. سخته مجبور باشی سطل زباله رو با آرزوهات تزئین کنی.
اما می گن گاهی باید تن سپرد به شب تا بلکه فردا روز بهتری شروع بشه! برای اینکه منطق می گه یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی ه بی پایانه.
من اناری را می کنم دانه٬ به دل می گویم:
کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود...
< سهراب سپهری >
نیمه شبه. یه عالمه حرف بی حرفی تو دلمه. یعنی از اون موقع هایی که حرف به خصوصی تو ذهنم نیست، اما می خوام یکی باشه که فقط چای اش رو بخوره ،سکوت کنه و مدام با اووووهوم های مکرر و کوتاهش بین حرفام بهم بفهمونه که داره گوشم می کنه ٬ که نگاش کنم و از تاکیدهای حرفام و تکون دادن های سرش بفهمم که جریانای سیال تو ذهنم دارن کلمه می شن.
نیمه شبه . می رم رو تخت و دراز که می کشم حس می کنم اون چیزی که ته گلوم بود می خوواد بیاد بیرون!!!!
گاهی غیر واقعی ترین حرفها باورپذیر ترین ها به نظر می رسن ٬ اما گاهی واقعی ترین حرف ها رو نمی شه پذیرفت!!
کوچکترین ضربه باعث می شه تا مدت ها بشینم و دایره های نقش بسته روی سطح آب رو نگاه کنم. این روزها به هر کاری دست می زنم تا فکر نکنم ، تا تمرکزم رو به یه موضوع دیگه معطوف کنم٬ تا ذهنم مدام در حال پروسس نباشه. کتاب می خونم ، فیلم می بینم ،دست نوشته ها رو پاکنویس می کنم، آشپزی می کنم، می خوابم، هر کاری می کنم که فکر نکنم،اما وقتی به خودم میام که آخرین سطری از کتاب رو که خوندم و یادم مونده مربوط به دو صفحه قبل می شه، پنج –شش دقیقه از فیلم گذشته ، سطر پایینی رو به جای سطر بالایی نوشتم٬ ظرف چای خشک رو ریختم تو برنج در حال جوش و ....
قفل در رو به جای باز کردن سه بار می چرخونم و در قفل می شه و تعجب می کنم که چرا این موقع کسی خونه نیست و در قفله!! وقتی دور چهارم کلید نمی چرخه می فهمم که کلید رو اشتباه چرخوندم تو قفل!!
گیج و حواس پرت شدم. نمی دونم این روزا کی تموم می شه. هفته اینده یه امتحان مهم دارم و تنها کاری که در حال حاضر ازم بر نمیاد ،تمرکزه
با خودم که فکر می کنم نمی دونم تو رده ی کدوم دوستام قرار می گیرم. این همه سال گذشته،قدیمی ترین دوستم که تو دبستان اگه یکی بیست می شد اون یکی نوزده با هم قهر می کردین، به همین زودیا مامان می شه و من هنوز نمی دونم از زندگیم چی می خوام!
نمی دونم فلسفه زندگیم چیه ؟باید دنبال چی بگردم؟؟